احرار: پيرمرد، هر صبح پيش از آنکه آفتاب کامل بالا بيايد، به زمينهاي روبهرو خيره ميشود؛ زمينهايي که ديگر مال او نيست، اما خاطرهاش هنوز در شيارهاي خشکيدهشان نفس ميکشد. ميگويد: «اينجا روزي زندگي بود، نه فقط خاک.» دستهايش را باز ميکند؛ دستهايي که عمري بذر پاشيدند، اما سهمشان از «اصلاحات» فقط بيکاري شد.
سعيد ايريلوزاديان: پيرمرد، هر صبح پيش از آنکه آفتاب کامل بالا بيايد، به زمينهاي روبهرو خيره ميشود؛ زمينهايي که ديگر مال او نيست، اما خاطرهاش هنوز در شيارهاي خشکيدهشان نفس ميکشد. ميگويد: «اينجا روزي زندگي بود، نه فقط خاک.» دستهايش را باز ميکند؛ دستهايي که عمري بذر پاشيدند، اما سهمشان از «اصلاحات» فقط بيکاري شد.
پيش از آنکه شاه با شعار نجات دهقان، پايش را به روستا باز کند، زندگي جريان داشت. زمين کم بود، اما صاحب داشت؛ کار سخت بود، اما نانش حلال و سفرهاش روشن. اصلاحات ارضي که آمد، با کاغذ و بخشنامه و عکسهاي تبليغاتي، زمينها را تکهتکه کرد و روستا را از معنا انداخت. گفتند مالکيت ميآوريم، اما آنچه آوردند، زمينهاي بيجان، بيآب و بيسرنوشت بود.
پيرمرد ميگويد: «شاه زمين را نفهميد، روستا را نشناخت.» قطعهاي به او دادند که نه کِشت ميخواست و نه دوام داشت. گاو فروخته شد، داس کنار ديوار آويزان ماند و کشاورزِ ديروز، کارگرِ سرگردانِ شهر شد. اصلاحات ارضي، نه اصلاح بود و نه ارضي؛ پروژهاي بود براي بريدن ريشه روستا و وابستهکردن نان مردم به شهر و دربار.
روستا خالي شد. جوانها رفتند، پيرها ماندند و زمينهايي که بيصدا مردند. شاه از توسعه حرف ميزد، اما توسعهاش از ويراني ميگذشت؛ از ويراني عزت دهقان، استقلال روستا و چرخه طبيعي کار و توليد. پيرمرد آرام ميگويد: «ما را از زمين جدا کردند تا محتاج بمانيم.»
حالا سالها گذشته است. داس زنگزده هنوز گوشه خانه هست؛ نه براي کار، براي شهادت دادن. پيرمرد به آن نگاه ميکند و ميگويد: «اصلاحات ارضي، ما را صاحب زمين نکرد؛ ما را بيکار، بيپناه و بيريشه کرد.» روايت او، روايت هزاران روستايي است که در دوران پهلوي، قرباني سياستي شدند که نام اصلاح داشت، اما حقيقتش تخريب بود.