احرار: در روزهايي که واژه «خدمت» گاه در حصار تشريفات رنگ ميبازد، دکتر مالک رحمتي قاعدهي بازي را تغيير داد. او مردي از جنس مردم بود که نه پشت ميزها، بلکه در کوچهها و کارخانهها حضور داشت؛ حضوري آرام و بيادعا. اين گزارش، روايتي است از مديري که در همان چهار ماه کوتاه، حصارهاي نامرئيِ بروکراسي را شکست و نشان داد چگونه ميتوان با حذف کليشه هاي اداري، سرعت تصميمات کليدي را به نفع مردم بالا برد.
- اعظم نعيمي: تبريز در روزهاي آينده، قباي فاخرِ تجليل را بر دوش فرزندان برومندش خواهد انداخت. در چهارمين همايش ملي «زندهنامان تبريز»، قرار است از چهرههايي تقدير شود که نام اين ديار را بلندآوازه کردهاند. اما در ميان اين نامها، درخشش نام «دکتر بهنام غفارزاده اقدم» حکايت ديگري دارد. حکايتي که در آن يک جراح، «اتاق عمل» را به «ميعادگاه انسانيت» تبديل ميکند.
درمانِ رايگانِ فقرا لطف نيست، وظيفه من است
دکتر غفارزاده با وجود جايگاه علمي و اجتماعي بالا، هرگز گذشتهاش را فراموش نکرده است. او که در خانوادهاي کارمندي و فرزند پدري زحمتکش از کارکنان راهآهن است، فلسفه طبابتش را «اداي دين به اجتماع» ميداند.
وي بارها در گفتگوهايش تاکيد کرده است: «من با هزينه همين مردم و در همين جامعه پزشک شدهام؛ ممکن بود من جاي آن فرد نيازمند باشم. پس درمانِ رايگانِ فقرا، لطف نيست، بلکه وظيفهاي است براي جبران آنچه جامعه به من داده است.»
اين نگاهِ متواضعانه، دقيقاً همان حلقهي مفقودهاي است که جامعه امروز تشنهي ديدن آن در نخبگان است.
حفظ «عزت نفس»؛ بالاتر از درمان رايگان
در پرونده کاري دکتر غفارزاده، فصلي وجود دارد که از خودِ عمل جراحي مهمتر است: «حرمتِ بيمار».
روايتهاي مستند نشان ميدهد که او براي بيماران نيازمندي که از مناطق محروم يا روستاها ميآيند، تنها به جراحي رايگان اکتفا نميکند. او معتقد است بيمار نبايد دغدغهي «کرايه ماشين»، «غذاي همراه» و يا «خريد عينک» را داشته باشد.
او اتوبوس ميگيرد، هزينه اياب و ذهاب و غذايشان را ميدهد و بهترين لنز و عينک را برايشان فراهم ميکند. او جمله معروفي دارد که بايد سردرِ بيمارستانها نوشت: «بيماري که رايگان عمل ميشود، بايد از فاميل درجه يکِ من هم بيشتر احترام ببيند؛ عزت نفس او نبايد خدشهدار شود.»


ماراتنِ جراحي در بيمارستانهاي صحرايي
انتخاب او به عنوان چهره ماندگار، اداي احترام به پزشکي است که خستگي نميشناسد. خاطراتي از او نقل ميشود که در بيمارستانهاي صحرايي، از ساعت ? صبح تا ?? شب، بيوقفه و بدون لحظهاي استراحت، دهها عمل جراحي انجام داده است.
در آن روزهاي سخت، خبري از پول و تعرفه پزشکي نبود؛ تنها سوختِ موتور محرکِ او و تيمش، لبخندِ پيرمردان و پيرزناني بود که سالها در تاريکي زندگي کرده بودند. او حتي در سفرهاي جهادي به مناطق محروم سيستان و بلوچستان (مانند زرآباد)، گاه تا ساعت ? نيمهشب و با حداقل امکانات، چراغ اتاق عمل را روشن نگه داشته تا هيچ بيماري نااميد برنگردد.
قصهي پدربزرگ و نوه؛ لحظاتي که قيمت ندارند
در ميان انبوه خاطرات دکتر غفارزاده، روايتي وجود دارد که اشک را به چشم ميآورد و دليلِ واقعيِ اين تجليلهاست. روايتِ پيرمردي که سالها به دليل فقر و آبمرواريد، بينايياش را از دست داده بود. پس از عمل جراحي توسط دکتر غفارزاده، وقتي چشمانش را باز ميکند، از نوه خودش ميپرسد: «تو کي هستي؟».
پيرمرد سالها بود که چهرهي نوهِ خودش را نديده بود و نميشناخت. دکتر غفارزاده نه فقط بينايي، بلکه «لذتِ ديدنِ عزيزان» را به اين پدربزرگ هديه داد. اين همان لحظاتي است که او ميگويد با هيچ ثروت مادي قابل معاوضه نيست.
زندگي ساده در اوج شهرت
شايد عجيبترين بخش زندگي اين جراح مشهور، سبک زندگي شخصي او باشد. در حالي که تصور عموم از پزشکانِ سطح بالا، زندگيهاي اشرافي است، دکتر غفارزاده و همسرش (خانم دکتر رويا باقرنژاد، متخصص قلب) روايتي متفاوت دارند.
آنها سالهاي سال است که در يک محله زندگي ميکنند و حتي وسايل منزل، مبلمان و يخچالي که با جهيزيه همسرش آمده بود را تعويض نکردهاند. اين زوج پزشک، بخش اعظمي از درآمد خود را وقف کارهاي خير، ساخت مسجد و کمک به نيازمندان کردهاند. همسر ايشان معتقد است: «وقتي شيرينيِ گرهگشايي از کار مردم را بچشي، ديگر دلبسته تجملات دنيا نميشوي».
تجليل از دکتر غفارزاده، تجليل از اين «فرهنگِ قناعت و سخاوت» است.
از آزادي زندانيان تا جراحي عقاب و سنجاب
دامنه مهرورزي اين پزشک تبريزي مرز ندارد. او قراردادي نانوشته اما قلبي با انجمن حمايت از زندانيان دارد تا زندانياني که فرزند معلول دارند يا خودشان دچار مشکل هستند را آزاد کند و خانوادههايشان را رايگان ويزيت نمايد.
از سوي ديگر، او حتي از دردِ حيوانات هم ساده نگذشته است. جراحي چشم اسب، سنجاب، عقاب و حتي يک خروس ? ساله، اخباري بود که بازتاب جهاني داشت. او نشان داد که براي يک انسانِ واقعي، درد، درد است؛ چه در چشم يک انسان باشد، چه در نگاهِ يک مخلوقِ زبانبسته.

ستارهاي که در زمين ميدرخشد
دکتر بهنام غفارزاده اقدم، در همايش زندهنامان تنديس خواهد گرفت، اما افتخار اصلي او تنديسهاي شيشهاي نيست. افتخار او، دعاي خيرِ مادري است که فرزندش را دوباره ميبيند، و رضايتِ قلبيِ خانوادهاي است که پدرشان از زندان آزاد شده است.
او به جاي پناه بردن به «کنجِ عافيت» و زندگي در رفاهِ بيدغدغه، وسط ميدانِ مشکلات مردم ايستاده است و ميگويد: «بايد بمانيم و کشورمان را بسازيم.» تجليل از او، تجليل از «اميد» است.